X
تبلیغات
اشعار عرفانی شعرای بزرگ - داستانهای کوتاه پندآموز
اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

 آیا شیطان وجود دارد....؟

آیا شیطان وجود دارد؟.....


 بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : چهارشنبه 21 اردیبهشت1390
قبل از تلاش برای حل مساله اول آن را خوب بشناسیم..

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : چهارشنبه 21 اردیبهشت1390
مشتری خود را بشناسید
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.

دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : چهارشنبه 21 اردیبهشت1390
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می‌آید و می‌خواهد بداند که بدترین چیزها در دنیای خاکی چیست...

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : چهارشنبه 21 اردیبهشت1390
شبی در خواب دیدم مرا می خوانند. راهی شدم. به دری رسیدم. به آرامی درِ خانه کوبیدم. ندا آمد: درون آی، گفتم: به چه روی؟ گفتا: برای آنچه نمی دانی. هراسان پرسیدم: برای چون منی هم زمانی است؟ پاسخ رسید: تا ابدیت...



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : سه شنبه 6 اردیبهشت1390

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند...

    بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : سه شنبه 6 اردیبهشت1390
روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟


ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : سه شنبه 6 اردیبهشت1390
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند...

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : سه شنبه 6 اردیبهشت1390

چند حكايت از پائولوكوئيلو

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستين بار بود كه دريا را مى ديد و تا آن وقت رنجهاى دريانوردى را نديده بود، از ترس به گريه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت....



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
در افسانه‏ها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند. يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن. فرشته ديگري گفت:

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : دوشنبه 5 اردیبهشت1390
کشاورز کم درآمد به جای تراکتور از اسب پیری برای شخم زدن استفاده می کرد. یک روز بعداز ظهر اسب در حین کار در مزرعه افتاد و مرد...

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : دوشنبه 5 اردیبهشت1390

ماري کوچولو دخترک 5 ساله زيبائي بود با چشماني روشن. يک روز که با مادرش براي خريد به بازار رفته بودند، چشمش به يک گردنبند مرواريد پلاستيکي افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برايش بخرد...



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : دوشنبه 5 اردیبهشت1390

داستان هاي كوتاه و پند اموز

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از  كنار تخته سنگ مي گذشتند...  

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر