X
تبلیغات
اشعار عرفانی شعرای بزرگ - چند شعر منتخب زیبا(یک شب آتش در نیستانی فتاد،نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد)
اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنی ات را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

مردی را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

شعر مجذوب علیشاه

 

نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسيد

نشان داغ دل ماست، لاله‌ای که شکفت
به سوگواری زلف تو اين بنفشه دميد

به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببين در آينه جويبار، گريه بيد

بيا که خاک رهت لاله‌زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکيد

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگين که بوسه خواهد چيد

چه جای من که در اين روزگار بی‌فرياد
ز دست جور تو ناهيد بر فلک ناليد

ازين چراغ توام چشم روشنايی نيست
که کس ز آتش بيداد، غير دود نديد **

گذشت عمر و به دل عشوه می‌خريم هنوز
که هست در پی شام سياه، صبح سپيد

کراست سايه در اين فتنه‌ها اميد امان
شد آن زمان که دلی بود در پناه اميد

صفای آينه خواجه بين کزين دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشيد **

هوشنگ ابتهاج

من مهربان ندارم نامهربان من کو؟

من مهربان ندارم نامهربان من کو؟

ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟

راحت فضای هر کس محنت رسان من کو؟

نامش همی نیارد بردن به پیش هر کس

گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟

خدایا هر کس به خانمانی دارد مهربانی

من مهربان ندارم نامهربان من کو؟

در بوستان شادی هر کس گلی بچیند

آن گل نشکنندش در بوستان من کو؟

سرو روان من کو؟

خدایا جانان من سفر کرد با او برفت جانم

باز آمدم از ایشان پیداست آنِ من کو؟

نامش همی نیارد بردن به پیش هر کس

گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟

ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟

راحت فضای هر کس محنت رسان من کو؟

در بوستان شادی هر کس گلی بچیند

آن گل که نشکنندش در بوستان من کو؟

سرو روان من کو؟

جانان من سفر کرد با او برفت جانم

باز آمدم از اینشان پیداست آنِ من کو؟

سرو روان من کو؟

 

سوزد مرا سازد مرا

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
 غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
 سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

رهی معیری

ای ساقی ما سر مستان، جامی بده جانم بستان
به همه گریان ، ناله خیزان بر تو رو کردم
ای شاهد بزم آرایم ، با دیده خونبار آیم
همه شب به یادت باده غم در سبو کردم
یارب ، یارا
یارا ، دریاب ما را

چون آتش عشق تو بجان دارد دل
صد شعله شرر خود به زبان دارد دل
اه سحری ، سوز دلی ، سودایی
شوق دگر از هر دو جهان دارد دل
ای ساقی ما سر مستان، جامی بده جانم بستان
بنگر به نیازم ، بر سوز و گدازم
ای راز و نیاز من ، ای عطر نماز من
در بر نشان ما را ، یارا
ای هم نفس من ف بشکن قفس من
امید رهاییها ، پیوند جداییها
در بر نشان ما را یارا
سودای شعله شدن سر زد تا از خاکستر من
می ریزد دست جنون هر دم باده در ساغر من
ای ساقی ما سر مستان، جامی بده جانم بستان

 

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر