X
تبلیغات
اشعار عرفانی شعرای بزرگ - گلچین بهترین اشعار بیدل دهلوی-مجموعه اول
اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

http://ganjoor.net/bidel/ghazalbi/

 

بیدل دهلوی

 

میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی در سال ۱۰۵۴ هجری قمری در ساحل جنوبی رودخانهٔ «گنگ» در شهر عظیم‌آباد پتنه (هند) به دنیا آمد. وی اصلاً از ترکان جغتایی بود. بیدل در بیشتر علوم حکمی تبحر داشت و با طریقهٔ صوفیه نیز آشنا بود. او ابتدا «رمزی» تخلص می‌کرد تا این که بنا به گفتهٔ یکی از شاگردانش هنگام مطالعهٔ گلستان سعدی از مصراع «بیدل از بی نشان چه جوید باز» به وجد آمد و تخلص خود را به «بیدل» تغییر داد. علاوه بر دیوان اشعار، آثاری در نثر دارد که از آن جمله می‌توان به رقعات، نکات و چهار عنصر اشاره کرد. وی در تاریخ چهارم صفر ۱۱۳۳ هجری قمری در دهلی درگذشت.

 

1

غزل شمارهٔ ۶۵

بیدل دهلوی » غزلیات

 

بیا تا دی‌کنیم امروز فردای قیامت را

که چشم خیره‌بینان تنگ دید آغوش رحمت را

زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی

بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را

به راه فرصت ازگرد خیال افکنده‌ای دامی

پریخوانی است‌کزغفلت‌کنی درشیشه ساعت را

اگر علم و فنی داری‌، نیاز طاق نسیان‌کن

که رنگ‌آمیزی‌ات نقاش می‌سازد خجالت را

دمی کایینه‌دار امتحان شد شوکت فقرم

کلاه عرش دیدم خاک درگاه مذلت را

بر اهل فقر تا منعم ننازد ازگرانقدری

ترازو در نظر سرکوب تمکین‌کرد خفت را

عنان جستجوی مقصد عاشق‌که می‌گیرد

فلک شد آبله اما زپا ننشاند همت را

نگین شهرتی می‌خواست اقبال جنون من

ز چندین کوه کردم منتخب سنگ ملامت را

سر خوان هوس آرایش دیگر نمی‌خواهد

چو گردد استخوان بی‌مغز دعوت کن سعادت را

من و ما، هرچه باشد رغبتی ونفرتی دارد

جهان وعظ است لیکن گوش می‌باید نصیحت را

به عزت عالمی جان می‌کند اما ازین غافل

که در نقش نگین معراج می‌باشد دنائت را

به تسلیمی است ختم اعتبارات کمال اینجا

ز مهر سجده آرایید طومار عبادت را

مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش

که لب واکردن امکان نیست‌زخم تیغ الفت را

درین صحرا همه‌گر از غباری چشم می‌پوشم

عرق آیینه‌ها بر جبهه می‌بندد مروت را

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل

فلاخن‌کرده باشی‌گردش رنگ قناعت را

 

 

 

غزل شمارهٔ ۸۳

بیدل دهلوی » غزلیات

 

ز آهم مجویید تأثیر را

پر از بال عنقاست این تیر را

مصوربه هرجاکشد نقش من

ز تمثال رنگی‌ست تصویر را

درین دشت و در، دم صیاد نیست

رمیدن گرفته‌ست نخجیر را

بنای نفس بر هوا بسته‌اند

زتسکین‌گلی نیست تعمیر را

گهی دیر تازیم وگه‌کعبه جو

جنونهاست مجبور تقدیر را

به خواب عدم هستیی دیده‌ایم

ز هذیان مده رنج‌، تعبیر را

گرفتار وهم است آزادی‌ات

صدا می‌کشد بار ‌زنجیر را

به وهم اینقدر چند خوابیدنت

برآر از بغل پای در قیر را

زروی‌ترش عرض‌پیری مبر

تبه می‌کند سرکه ین شیر را

خم قامتت این صلا می‌زند

که بر طاق نه ذوق شبگیر را

به هرجا مخاطب ادا فهم نیست

برین ساز بشکن بم وزیر را

به تهدید ازین همدمان امن خواه

تسلسل وبال است تقریر را

اگر مرجع زندگی خاک نیست

کلک زن خناق‌گلوگیر را

زمین تا فلک نغمهٔ بیدل ست

خمیدن‌کجا می‌برد پیر را

 

 

غزل شمارهٔ ۱۲۵

بیدل دهلوی » غزلیات

 

سوار برق عمرم‌، نیست برگشتن عنانم را

مگر نام توگیرم تا بگرداند زبانم را

عدم کیفیتم خاصیت نقش قدم دارم

خرامی تا به زیرپای خود یابی نشانم را

به رنگ شمع‌گر شوقت عیار طاقتم‌گیرد

کند پرواز رنگ از مغز خالی استخوانم را

به‌مردن نیز از وصف خرامت لب نمی‌بندم

نگیرد سکته طرف دامن اشعار روانم را

غباری می‌فروشم در سر بازار موهومی

مبادا چشم بستن تخته‌گرداند دکانم را

به تدبیر دگر نتوان نشان مدعا جستن

شکست‌دل مگرچون موج زه‌بنددکمانم‌را

مخواه ای مفلسی ذلت‌کش تسلیم دونانم

زمین تا چند زیرپا نشاند آسمانم را

ز شرم‌عافیت محرومی‌جهدم چه‌می‌پرسی

عرق بیرون این دریا نمی‌خواهدکرانم را

ز درد دل درتن صحرا نبستم بار امیدی

جرس نالید و آتش زد متاع‌کاروانم را

نمی‌دانم ز بیداد دل سنگین کجا نالم

شنیدن نیست آن دوشی‌که بردارد فغانم را

تراوشهای آثارکرم هم موقعی دارد

مباد اسراف سازد منفعل روزی رسانم را

شبی چون شمع حرفی ازگداز عشق سرکردم

مکیدن ازلب هر عضو بوسی زد دهانم را

نفس بودم‌جنون پیمای‌دشت بی‌نشان‌تازی

دل از آیینه گردیدن‌گرفت آخر عنانم را

ز اسرار دهانی حرف چندی‌کرده‌ام انشا

به‌جز شخص عدم‌بیدل‌که‌می‌فهمد زبانم‌را

http://ganjoor.net/bidel/ghazalbi/  (   منبع   )



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر